سيد محمد باقر برقعى
3936
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خاك را هر وجب از روى حساب * درنورديد و هوا را پيمود آنچه بخشيد تمدّن صدسال * چونكه جنگ آيد يكباره ربود نشنوى جز سخن مرگ و هلاك * با كسى خواهى اگر گفتوشنود جز نواى زدن و كشتن نيست * گر به گوشت رسد از چنگ سرود سرخ شد مردم چشم از سر شرم * خون دل بسكه ز مژگان پالود مبتلاى خفقان است جهان * اى خوش آن لحظه كه يابد بهبود فرّخ آن دم كه سروش ايزد * بندگان را دهد از صلح درود كاشكى لطف خدا يار شود * چهرهء صلح پديدار شود راز آشنايى خدا روزى كه در چشم آفريد اين روشنايى را * به گوش جان و دلها خواند راز آشنايى را چرا از آشنا ، بيگانه گردم اى نصيحتگو ؟ * كه دارد ديده از رخسار يار اين روشنايى را من اين دل را كه پيش او بود كى بازپس گيرم * گرفتار وفا هرگز نمىخواهد رهايى را سر زلف دلاويز تو با آيينه مىگويد * كه جز خوبى هزاران نكته بايد دلربايى را ازآنرو دفتر گل هر بهار آشفته مىگردد * كه گل اول به خوبان داد درس بىوفايى را خزان با صد هزاران عيب اين يك حسن را دارد * كه دور از گل كند هموار بر بلبل جدايى را ز بس بيداد راندند اين خداوندان زور و زر * تبه كردند نزد بندگان داد خدايى را « همايون » در غزلسازى بكوش و نكتهپردازى * بهل دشمن برد ز اندازه بيرون ژاژخايى را